<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="Movable Type/2.63" -->
<rss version="0.91">
  <channel>
    <title>افسون فسرده</title>
    <link>http://www.younessa.com/</link>
    <description>Youness Alvandi&apos;s Persian Weblog</description>
    <language>en-us</language>
    <webMaster>youness@gmail.com</webMaster>
    <pubDate>Thu, 10 Jul 2008 00:29:47 +0300</pubDate>
    <item>
      <title>سرگرم به زندگی</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000574.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>این بنده فقط وقتی دلم گرفته باشد حوصله می‌کنم کتاب شعرهایم را زیر و رو کنم، در آن گوشه‌ی پنهان جملات شعر مانندی بنویسم، با استعاره‌ها و تشبیهات بازی کنم و با پست‌های مبهم این صفحه را آپ‌دیت کنم. اگر غیر از این باشد یعنی اینکه سرم گرم است به زندگی و امید. اما شجریان همچنان یگانه همراز عشقم هست.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی لطفی شجریان را می‌رقصاند</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000573.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>اگر فیلم اجراهای شجریان را دیده باشید حتما متوجه شده‌اید که شجریان موقع آواز خواندن اصلا تکون نمی‌خورد. مثل کسی که روی میخ نشسته باشد فقط آوازش را می‌خواند، بدون حتی یک حرکت اضافی. اما <a href="http://www.youtube.com/watch?v=AojNGftmugY">این تکه از اجرای او با لطفی</a>، که البته نمی‌دانم مربوط به کدام اجراست، یک استثناست. ببینید چطور لطفی با سازش شجریان را رسما می‌رقصاند. فیلم کوتاه است و کیفیت صدا و تصویر چندان جالب نیست، ولی مضراب‌های لطفی دیدن دارد. با همین مضراب‌هاست که شجریان را وادار می‌کند یک تکونی به خودش بدهد.</p> <p> <center><embed src="http://www.youtube.com/v/AojNGftmugY&amp;hl=en" width="425" height="355" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent"></center> <p><u>پانوشت:</u> فیلم کامل را ندارم ولی در آخر تصنیف قدیمی "ای سلسله مو" را اجرا می‌کنند.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>تبلیغات</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000572.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>شاید درباره‌ی وب 2.0 شنیده باشید و یا حتی پزشکی 2.0، ولی عمرا اگر درباره‌ی <a href="http://civil20.com/">عمران 2.0</a> شنیده باشید. <a href="http://civil20.com/civil_20/hi_everybody/">بخوانید</a>.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000570.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>چو تو<br>ایستاده باشی،<br>ادب آنکه<br>من بیفتم.</p> <p><em>ـ با همکاری سعدی و عباس کیارستمی</em></p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>دو فیلم از بهمن قبادی</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000566.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p><img title="A Time For Drunken Horses.jpg" style="border-right: 1px solid; border-top: 1px solid; margin: 0px 8px 0px 0px; border-left: 1px solid; border-bottom: 1px solid" height="234" src="http://www.younessa.com/ax/A%20Time%20For%20Drunken%20Horses.jpg" width="130" align="left" border="0">چند روز پیش تلویزیون <a href="http://www.imdb.com/title/tt0424227/" target="_blank">«لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند»</a> بهمن قبادی را پخش کرد. با اینکه خیلی فیلم تلخی بود ولی وسوسه‌ام کرد تا <a href="http://www.imdb.com/title/tt0259072/" target="_blank">«زمانی برای مستی اسب‌ها»</a> را هم ببینم. بدبختانه این دست فیلم‌ها به آن صورت اکران نمی‌شوند. خیلی‌ها هم که به آنها انگ جشنواره‌ای بودن و سیاه‌نمایی می‌زنند. ولی حقیقت این است که چه خوشمان بیاید و چه نیاید «این خانه سیاه است». خدا پدر کسی را که این تورنت را ابداع کرده بیامرزد، وگرنه از کجا می‌توان این فیلم‌ها را پیدا کرد. «لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند» هم اگر بار ضد آمریکایی نداشت عمرا تلویزیون آن را پخش می‌کرد.</p><p>«زمانی برای مستی اسب‌ها» قبل از «لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند» ساخته شده و خشونت و تلخی کمتری نسبت به آن دارد؛ خیلی کمتر. تلخی «لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند» احتمالا خیلی‌ها را از تماشای آن فراری دهد. این تلخی هم شاید به خاطر این است که وضعیت کردهای عراق<img title="Turtles Can Fly.jpg" style="border-right: 1px solid; border-top: 1px solid; margin: 0px 8px 0px 0px; border-left: 1px solid; border-bottom: 1px solid" height="186" src="http://www.younessa.com/ax/Turtles%20Can%20Fly.jpg" width="130" align="left" border="0"> به مراتب بدتر از وضعیت آن‌ها در ایران است. شاید هم بهمن قبادی بعد از «زمانی برای مستی اسب‌ها» جرات بیشتری برای به تصویر کشیدن تلخی‌ها پیدا کرده. گویا مشغول ساخت فیلم دیگری هم در ترکیه است و احتمالا این بار در مورد وضعیت کردهای ترکیه.</p><p>یاد «تخته سیاه» سمیرا مخملباف افتادم. اگر بر فرض سینمای ایران ژانری به نام «فیلم‌های جشنواره‌ای» داشته باشد، فیلم‌های مخملباف‌ها در آن ژانر قرار می‌گیرند. هیچ حرفی پشت فیلم‌هایشان نیست. همین تخته سیاه را که اتفاقا درباره‌ی کردهای ایران است، مقایسه کنید با فیلم‌های بهمن قبادی. جز یک ژست تهوع‌آور روشنفکرانه چیز دیگری ندارد. یک بچه که از شاش کردن می‌ترسد و یک پیرمرد شاش‌بند شده. خود فیلم داد می‌زند که فقط ساخته شده تا تحسین جشنواره‌ها را برانگیزد. ولی فیلم‌های بهمن قبادی با اینکه در جشنواره‌ها هم موفق هستند ولی در عین حال برای طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی ایران از اوضاع دور دست‌های ایران حرف‌ها و خبرهایی دارد. فقط باید مخاطب صبور باشد و حوصله‌ی شنیدن این حرف‌ها و خبرهای تلخ را داشته باشد.</p><p><u>پانوشت</u>: حالا گذشته از این حرف‌ها این دختری که نقش آمنه را در «زمانی برای مستی اسب‌ها» بازی می‌کند، به نظر من، خیلی زیبا آمد. همین دختر که روی پوستر فیلم هم هست. زیبایی این دختر از تلخی فیلم کم می‌کند.</p></p>

<p>در ضمن اگر حال کردید، قطعه‌ی زیبای «صلح» را هم از موسیقی متن «لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند» که ساخته‌ی علیزاده است، بشنوید.<p><object type="application/x-shockwave-flash" data="http://www.younessa.com/player/player.swf" id="audioplayer1" height="24" width="290" align="left"><param name="movie" value="http://www.younessa.com/player/player.swf"><param name="FlashVars" value="playerID=1&amp;soundFile=http://www.younessa.com/music/Peace.mp3"><param name="quality" value="high"><param name="menu" value="false"><param name="wmode" value="transparent"></object></p><br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>کارت تبریک نوروز 87</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000565.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>این مدت که این وبلاگ رو هوا بود (البته قبل از اون هم چندان رو زمین نبود) فرصت نشد کارت تبریک امسالم رو اینجا بگذارم. از چهار سال پیش که دوربین خریدم، هر سال نوروز یک کارت تبریک مانندی از عکس‌هام می‌سازم. امسال هم سعی کردم عکسی که می‌گیرم رنگی از حس و حالم داشته باشد. حس و حالی که چندان به شرح نمی‌آید.</p> <p>کارت‌های سال‌های قبل را هم می‌گذارم تا همه کنار هم باشند. روی هر کدام که کلیک کنید اندازه‌ی کمی بزرگتر را می‌بینید.</p> <center><a href="http://www.younessa.com/photos/card87.jpg" target="_blank"><img style="border-right: #000000 1px solid; border-top: #000000 1px solid; border-left: #000000 1px solid; border-bottom: #000000 1px solid" height="322" alt="card87.jpg" src="http://www.younessa.com/photos/card87-s.jpg" width="430"></a> </center><br> <center><a href="http://www.younessa.com/photos/card86.jpg" target="_blank"><img style="border-right: #000000 1px solid; border-top: #000000 1px solid; border-left: #000000 1px solid; border-bottom: #000000 1px solid" height="322" alt="card86.jpg" src="http://www.younessa.com/photos/card86-s.jpg" width="430"></a> </center><br> <center><a href="http://www.younessa.com/photos/card85.jpg" target="_blank"><img style="border-right: #000000 1px solid; border-top: #000000 1px solid; border-left: #000000 1px solid; border-bottom: #000000 1px solid" height="322" alt="card85.jpg" src="http://www.younessa.com/photos/card85-s.jpg" width="430"></a> </center><br> <center><a href="http://www.younessa.com/photos/card84.jpg" target="_blank"><img style="border-right: #000000 1px solid; border-top: #000000 1px solid; border-left: #000000 1px solid; border-bottom: #000000 1px solid" height="322" alt="card84.jpg" src="http://www.younessa.com/photos/card84-s.jpg" width="430"></a> </center></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>تمامیت‌خواه</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000562.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>عشق تمامیت‌خواه است،<br>تو یگانه خورشید آسمانم.<br>و من هر روز نفرین می‌کنم<br>ابرهایی را<br>که باز می‌دارند تو را<br>از تابیدن.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>خط خون</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000561.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>خیلی وقت است که دیگر آن اعتقاد و دلبستگی را نسبت به تشیع ندارم. امامت و مهدویت را از دین‌ام کنار گذاشته‌ام. علت و چرایش بماند. اما امروز که در محفلی ظریفی این شعر موسوی گرمارودی را خواند، خیلی به دلم نشست. نگاه متفاوتی به امام حسین و حادثه‌ی کربلا دارد، یادآور نگاه شریعتی. چون خیلی وقت است که شعری در این وبلاگ نگذاشته‌ام، تلافی‌اش را با این شعر بلند «خط خون» در می‌آورم. طولانی است ولی خیلی زیباست. اگر ارادتی به امام حسین دارید، حوصله کنید و بخوانید.</p> <p>درختان را دوست می‌دارم<br>كه به احترام تو قیام كرده‌اند<br>و آب را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه مهر مادر توست. </p> <p>خون تو شرف را سرخ‌گون كرده است<br>شفق، آینه‌دار نجابتت<br>و فلق محرابی،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه تو در آن<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نماز صبح شهادت گزارده‌ای.  <p>در فكر آن گودالم<br>كه خون تو را مكیده است<br>هیچ گودالی را چنین رفیع ندیده بودم<br>در حضیض هم، می‌توان عزیز بود<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از گودال بپرس!  <p>شمشیری كه بر گلوی تو آمد<br>هر چیز و همه چیز را در کائنات<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به دو پاره كرد:<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هر چه در سوی تو، حسینی شد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و دیگر سو، یزیدی.</p> <p>اینک ماییم و سنگ‌ها<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ماییم و آب‌ها<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; درختان‌، کوهساران، جویباران‌، بیشه‌زاران<br>که برخی یزیدی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وگرنه حسینی‌اند<br>خونی که از گلوی تو تراوید<br>همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد!<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در رنگ! <br>اینک هر چیز، یا سرخ است<br>یا حسینی نیست! </p></p>]]><![CDATA[<p><p>آه ای مرگ تو معیار!<br>مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت<br>و آن را بی‌قدر كرد<br>كه مردنی چنان<br>غبطه‌ی بزرگ زندگانی شد؛<br>خونت<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با خون‌بهای حقیقت<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در یک طراز ایستاد<br>و عزمت، ضامن دوام جهان شد<br>- که جهان با دروغ می‌پاشد -<br>و خون تو امضای "راستی"ست. <br />
<p>تو را باید در راستی دید<br>و درگیاه،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; هنگامی كه می‌روید<br>و در آب،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقتی می‌نوشاند<br>در سنگ،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; که ایستادگی است<br>در شمشیر،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن زمان كه می‌شكافد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و در شیر،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه می‌خروشد؛<br>در شفق كه گلگون است<br>در فلق كه خنده خون است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در خواستن<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; برخاستن؛ <br>تو را باید در شقایق دید<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در گل بویید<br>تو راباید از خورشید خواست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در سحر جست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از شب شكوفاند<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با بذر پاشاند<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با باد پاشید<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در خوشه‌ها چید <br>تو را باید تنها در خدا دید.</p><br />
<p>هر كس، هر گاه، دست خویش<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از گریبان حقیقت بیرون آورد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خون تو از سرانگشتانش تراواست. </p><br />
<p>ابدیت آینه ای است،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیش روی قامت رسای تو در عزم<br>آفتاب لایق نیست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وگرنه می‌گفتم<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جرقه نگاه توست <br />
<p>تو تنهاتر از شجاعت<br>در گوشه‌ی روشن وجدان تاریخ<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ایستاده ای<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به پاسداری از حقیقت<br>و صداقت<br>شیرین‌ترین لبخند<br>بر لبان اراده‌ی توست.</p><br />
<p>چندان تناوری و بلند<br>كه به هنگام تماشا<br>كلاه از سر کودک عقل می‌افتد.<br>بر تالابی از خون خویش<br>در گذرگه تاریخ ایستاده‌ای<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با جامی از فرهنگ<br>و بشریت رهگذار را می‌آشامانی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; - هر كس را كه تشنه‌ی حقیقت است-</p><br />
<p>نام تو خواب را بر هم می‌زند<br>آب را توفان می‌كند<br>كلامت قانون است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خرد در مصاف عزم تو جنون<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تنها واژه‌ی تو خون است ، خون<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای خیرگون!</p><br />
<p>مرگ در پنجه‌ی تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زبون‌تر از مگسی است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که کودکان به شیطنت در مشت می‌گیرند <br>و یزید‌، بهانه‌ای<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دستمال کثیفی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که خلط ستم را در آن تف کردی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و در زباله‌ی تاریخ افکندی</p><br />
<p>یزید کلمه نبود<br>دروغ بود<br>زالویی درشت<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که اکسیژن هوا را می‌مکید <br>مخنثی که تهمت مردی بود<br>بوزینه ای با گناهی درشت:<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; "سرقت نام انسان"</p><br />
<p>و سلام بر تو<br>که مظلوم‌ترینی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بل از این رو که دشمنت این است.</p><br />
<p>مرگ سرخت<br>تنها نه نام یزید را شكست<br>و كلمه‌ی ستم را بی‌سیرت كرد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه فوج كلام را نیز در هم می‌شكند <br>هیچ كلام بشری نیست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه در مصاف تو نشكند<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای شیرشكن! <br>خون تو بر كلمه فزون است<br>خون تو در بستری از آن سوی كلام<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فراسوی تاریخ<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بیرون از راستای زمان<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; می‌گذرد<br>خون تو در متن خدا جاری است.</p><br />
<p>یا ذبیح الله<br>تو اسماعیل برگزیده‌ی&nbsp; خدایی<br>و رویای به حقیقت پیوسته‌ی ابراهیم<br>كربلا میقات توست<br>محرم میعاد عشق<br>و تو نخستین كسی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه ایام حج را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به چهل روز كشاندی<br>و اتممناها بعشر<br>آه،<br>در حسرت فهم این نكته خواهم سوخت<br>كه حج نیمه‌تمام را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در استلام حجر وانهادی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و در كربلا<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با بوسه بر خنجر، تمام كردی.</p><br />
<p>مرگ تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مبدا تاریخ عشق<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آغاز رنگ سرخ<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; معیار زندگی است.</p><br />
<p>خط با خون تو آغاز می‌شود<br>از آن زمان كه تو ایستادی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دین راه افتاد <br>و چون فرو افتادی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حق برخاست <br>تو شكستی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و "راستی" درست شد<br>و از روانه‌ی خون تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بنیاد ستم سست شد.<br />
<p>در پاییز مرگ تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بهاری جاودانه زایید<br>گیاه رویید<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; درخت بالید.</p><br />
<p>و هیچ شاخه نیست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه شكوفه‌ای سرخ ندارد<br>و اگر ندارد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاخه نیست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هیزمی است ناروا بر درخت مانده&nbsp; </p><br />
<p>تو راز مرگ را گشودی<br>کدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد؟<br>شرف، به دنبال تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; لابه کنان می دود <br>تو، فراتر از حمیتی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نمازی، نیتی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یگانه‌ای، وحدتی</p><br />
<p>آه ای سبز!<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای سبز سرخ! <br>ای شریف‌تر از پاكی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نجیب‌تر از هر خاكی<br>ای شیرین سخت<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای سخت شیرین! <br>تو دهان تاریخ را آب انداخته‌ای<br>ای بازوی حدید<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاهین میزان<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مفهوم کتاب‌، معنای قرآن! <br>نگاهت سلسله‌ی تفاسیر<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گام‌هایت وزنه‌ی خاک<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و پشتوانه‌ی افلاک</p><br />
<p>كجای خدا در تو جاری است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كز لبانت، آیه می تراود؟ </p><br />
<p>عجبا!<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عجبا از تو!<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عجبا!<br>حیرانی مرا با تو پایانی نیست<br>چگونه با انگشتانه‌ای از كلمات<br>اقیانوسی را می‌توان پیمانه كرد؟ </p><br />
<p>بگذار بگریم<br>خون تو، در اشك ما تداوم یافت<br>و اشك ما ،صیقل گرفت<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شمشیر شد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و در چشم خانه‌ی ستم نشست</p><br />
<p>تو قرآن سرخی<br>"خون آیه"های دلاوری‌ات را<br>بر پوست کشیده‌ی صحرا نوشتی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و نوشتارها<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مزرعه‌ای شد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با خوشه‌های سرخ<br>و جهان یک مزرعه شد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با خوشه، خوشه، خون<br>و هر ساقه:<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دستی و داسی و شمشیری<br>و ریشه‌ی ستم را وجین کرد<br>و اینک<br>&nbsp;&nbsp; و هماره<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مزرعه سرخ است.</p><br />
<p>یاثارالله<br>&nbsp;&nbsp; آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با میوه‌های سرخ<br>با نهرهای جاری خوناب<br>با بوته‌های سرخ شهادت<br>و آن سروهای سبز دلاور،<br>باغی است که باید با چشم عشق دید <br>اکبر را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; صنوبر را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بو فضایل را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و نخل‌های سرخ کامل را <br />
<p>حر، شخص نیست<br>فضیلتی است،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از توشه بار کاروان مهر جدامانده<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن سوی رود پیوستن<br>و کلام و نگاه تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پلی است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که آدمی را به خویش باز می‌گرداند<br>و توشه را به کاروان.<br>و اما دامنت!<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جمجمه‌های عاریه را<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در حسرت پناه یافتن<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مشتعل می‌کند؛<br>از غبطه‌ی سر گلگون حر<br>که بر دامن توست.</p><br />
<p>ای قتیل!<br>بعد از تو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; "خوبی" سرخ است<br>و گریه‌ی سوگ<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خنجر<br>و غمت توشه‌ی سفر<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به ناکجاآباد <br>و رد خونت،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; راهی<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که راست به خانه‌ی خدا می رود...</p><br />
<p>تو از قبیله‌ی خونی<br>و ما از تبار جنون<br>خون تو در شن فرو شد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و از سنگ جوشید <br>ای باغ بینش<br>ستم، دشمنی زیباتر از تو ندارد<br>و مظلوم، یاوری آشناتر از تو.</p><br />
<p>تو كلاس فشرده تاریخی<br>كربلای تو،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مصاف نیست<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; منظومه‌ی بزرگ هستی است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; طواف است.</p><br />
<p>پایان سخن<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پایان من است<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو انتها نداری...<br />
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; علی موسوی گرمارودی - تهران عاشورای 1358</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>نرگس</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000559.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>اسمش نرگس است. وقتی پیش مادرم درس می‌خواند، دندان‌های شیری‌اش تازه ریخته بود. شیطنت از موهای خرمایی و جسه‌ی ریزه میزه‌اش می‌بارید. بر خلاف پدر و مادرش هم باهوش بود و هم زیبا. تا زمانی هم که پیش مادرم درس می‌خواند نمره‌های خوبی می‌گرفت. پدر بزرگ‌اش در راسته‌ی رنگرزها (رهلی بازار) بارکشی می‌کرد. پشت‌اش خمیده بود، یکی از چشم‌هایش تخلیه شده بود و صدای نکره‌ای داشت. معلوم نبود از کجا آن دختر عقب‌مانده‌ی ذهنی را برای پسر عقب‌مانده‌اش پیدا کرده بود. البته اوضاع پسرش بدتر بود. بعد از اینکه نرگس به دنیا آمد پدرش را عقیم کردند. در خانه‌ی ما همیشه بحث سر این بود که چرا این کار را همان موقع بعد از ازدواج نکردند. ما همیشه نگران بودیم وقتی نرگس بزرگ شود و وضعیت پدر و مادرش را درک کند، چه کار خواهد کرد؟ یک بار با یکی از آشنایان که در یک موسسه‌ی خیریه خصوصی کار می‌کند، راجع به نرگس حرف زدم. اما کاهلی کردم و پی‌اش را نگرفتم. خودمانیم فقط بلدیم کمیته‌ی امداد و بهزیسیتی را فحش بدهیم که به فساد کشیده شده‌اند. امروز پدرم که به خانه آمد گفت «یک چیزی بگویم که هم بخندید و هم گریه کنید». نرگس ازدواج کرده است. همه جا خوردیم. مگر نرگس چند سال داشت؟ به زور شاید سیزده سالش می‌شد. بلوغ عقلی پیشکش اصلا به بلوغ جسمی رسیده بود؟ این ازدواج را کجا ثبت کرده‌اند؟ این یارو که شوهر نرگس شده کیست؟ چند سال دارد؟</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>کلمه</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000557.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>تا درنمانی معنی درماندن را نمی‌فهمی. درد را مبتلا می‌فهمد نه طبیب. جگر سوخته را، دل ریش ریش را، اشتیاق و حلاوت نگاه را فقط عاشق می‌فهمد و بس. عشق دایره‌ی لغات عاشق را گسترش می‌دهد. مفهوم کلمه را به او می‌فهماند. از اینرو به یک کلمه اشک می‌ریزد و به یک کلمه امیدوار می‌شود. عاشق حرمت کلمه را می‌داند. معشوق را به کلمه نمی‌آزارد، که هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>از آفات دین رسمی</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000554.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>همانطور که بارها در این وبلاگ نوشته‌ام با عزاداری‌های مرسوم محرم مشکل دارم. کلا من آن دیدگاه رایج را در مورد امامان شیعه ندارم. ولی وقتی <a href="http://shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86101802">می‌خوانم</a> که ستادی تشکیل شده تا به قول خودشان شئون فرهنگی را در مناسبت‌های مذهبی سامان دهند و به زور بخش‌نامه و پلیس و بر طبق میل و نظر خودشان، محتوای مراسم‌های عزاداری را اصلاح کنند، تاسف می‌خورم. یکی نیست بپرسد آخر شکل و محتوای مراسم عزاداری به حکومت چه ربطی دارد. صحبت من اصلا سر این نیست که این مراسم‌ها مشکل دارند یا نه. این یک بحث جداست. صحبت من این است که چرا حکومت باید خود را تا این حد محق بداند که برای مردم تعیین تکلیف کند که چه شکلی برای شخصیت‌های مذهبی خود عزاداری کنند. این همه صحبت از فرهنگ‌سازی می‌شود اما دریغ از یک اپسیلون فعالیت برای فرهنگ‌سازی. همه‌ی راه حل‌ها در برخوردهای پلیسی خلاصه شده است. حالا می‌خواهد این برخوردها به بهانه‌ی طرح امنیت اجتماعی باشد یا سامان‌دهی شئون مذهبی. همیشه فقط به حذف و خط زدن صورت مسئله فکر می‌شود. در واقع مشکل این است که صاحبان قرائت رسمی دین خود را در همه‌ی امور محک و معیار می‌دانند. بر این اساس هم با هر مسئله‌ای که با معیارهای آن‌ها جور درنیاید به صورت پلیسی برخورد می‌کنند. به یاد بیاورید ماجرای دستگیری پدر ابطحی را که ادعا کرده بود با امام زمان رابطه دارد. صاحبان دین رسمی نمی‌توانند قبول کنند که افراد خارج از دایره‌ی آنها هم می‌توانند با امام زمان رابطه داشته باشند. وگرنه چرا با مشکینی که گفته بود لیست نمایندگان مجلس هفتم را امام زمان امضا کرده است برخوردی نشد. همان کاری را که با دگراندیشان نوگرا می‌کنند با دگراندیشان سنت‌گرا هم می‌کنند. مشکل در نوگرایی یا سنت‌گرایی نیست. اینها دگراندیشی را تاب نمی‌آورند و گمان می‌کنند به زور سرنیزه می‌توانند برای خودشان هم‌اندیش فراهم کنند.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>شهریار</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000553.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>حرف ندارد این سریال «شهریار» کمال تبریزی. انصافا که حق همشهری را خوب به جا آورده. البته آن چند قسمت اول چنگی به دل نمی‌زد. اما در ادامه یکی از معدود لحظاتی را فراهم کرده است که می‌توان از تماشای تلویزیون جمهوری اسلامی لذت برد. مخصوصا که امشب صحبت ایرج‌میرزا و ابوالحسن صبا هم به میان آمد. منتظرم ببینم نیما و سایه را چطور نمایش خواهد داد. تنها بدی‌اش این است که شهریار را بیش از حد بچه مثبت نشان می‌دهد.</p> <p>ولی خودمانیم این چند وقت سریال‌های خوبی از تلویزیون پخش شد. «زیر تیغ» محمد‌رضا هنرمند با آن موسیقی ناب علیزاده، و یا «میوه‌ی ممنوعه»‌ی حسن فتحی که به نظرم با وجود سانسورهایش یک اتفاق بود در تلویزیون. یادم نمی‌آید در این یکی دو سال اخیر سینما رفتن به اندازه‌ی تماشای این سریال‌ها حال داده باشد. شاید تلویزیون ظرفیت آن را پیدا کرده است که بزرگان فیلم‌سازی با آن آشتی کنند. البته به شرطی که مثل حاتمی‌کیا سریال نسازند.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>دعا</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000552.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>خدایا به خاطر امام حسین هم شده این سرما را نگه دار تا خود عاشورا. هر چه جبهه‌ی هوای سرد است بفرست این طرف بلکه حداقل این یک محرم دین و دنیای‌مان از دست جماعت حسین پرست و حسین فروش در امان بماند.</p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>غیراخلاقی</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000551.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>گفت: «در این زمانه عشق غیراخلاقی شده است». </p></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>اتهام</title>
      <link>http://www.younessa.com/archives/000547.php</link>
      <description><![CDATA[<p><p>متهم شدم،<br>امروز<br>در دادگاه درونم<br>به ترس از تنهایی<br>به جای ترس از بی‌تویی. <p>به دنبال شواهدم،<br>برای دفاع.</p></p>]]></description>
    </item>

  </channel>
</rss>